تبليغاتX
مشق باران
 

اونایی که هی می گین:

" کی می ری کربلا" !

...!

دردسری شده سفر کربلای من!

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 20:35 توسط باران |

 

عجیب حکایتی است این نوشیدن آب!

...!

حال! دانی که چه شد به کربلا؟!

تشنه شهیدش کردند!

پس هرآنگاه که نوشیدی آب

بر لب تشنه ی ارباب کن سلام!

+ نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 21:42 توسط باران |

 

بابا حسین!

چوب از یزید خورده ای و قهر با منی؟!

از چه لبت به صحبت من وانمی شود؟!

پیدا نشد یکی که بگوید به دخترت!

این حرف ها برای تو بابا نمی شود!

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 17:46 توسط باران |

 

از آن دم که مادر مرا داده شیر

امیری حسین و ونعم الامیر...

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 21:22 توسط باران |

 

نسیم پرچم ات می آید

بوی محرّم ات می آید

وای چه بر سَرَت می آید

صدای مادرت می آید

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 0:12 توسط باران |

 

امروز از کویر قم، غدیرخم می وزد،

حنجره ی حُجره،علی است و رسالت رساله بر دوش رهبری!

نسیم علی نصیب خاک شده است!

بهار کرده ای جان را ای حضرت ماه!

توآخرین سفیر خورشید مسافری...

                      ...که دارد برمی گرددازسفر!

ای ماه!

بگو از کدام طرف چراغانی کنیم برای حضرت سحر؟!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 23:52 توسط باران |

 

از قرآن سوخته دود بلند نمی شود!

نور بلند می شود!

باور نداری؟!

از تنور خولی بپرس!

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 23:29 توسط باران |

 

یا امام رضا!

 

منو دل کَندن از دلبر محاله

دلم با دلبرم در شور و حاله

با این آقا به این خوبی ندونم

کی گفته کربلا رفتن خیاله

دَمادَم این دعا ورد زبانم

ببینم کربلا را تا جوانم

درون سینه آسایش ندارم

نیستان را به آتش می کشانم

ببین آشفته گشته وضع و حالم

دگر بشکسته بالم بس ننالم

زبس که فکر دیدار تو هستم

حریم تو شده فکر و خیالم

دل من بی قرار کربلاته

همه می گن بهشت ایوون طلاته

دیگه اینجوری عادت کردم آقا

دیگه کربُ بَلام تو روضه هاته

..............................

پی نوشت:

آخه تا کی هر کس می ره کربلا باید بهش بگم، "سلام مارَم به آقا برسون!

کی می شه از نزدیک به آقام سلام بدم؟!

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 17:9 توسط باران |

 

شاید یک روزی قصه گیله گل را نوشتم!

 

+ نوشته شده در شنبه دوم مرداد 1389ساعت 1:37 توسط باران |

داداش حسین می گفت: جایی رفته بودیم مهمانی.

ساعت ۱۰ شب چند نفری الله اکبرمی گفتند.

ما هم رفتیم پشت بام و بعد از هر الله اکبر جماعت سبز، بلند گفتیم خامنه ای رهبر.

یه یارو اومد پشت بام ببینه ما کی هستیم، رفیق دوران دبیرستانمان در اومد!

گفتم؛ نالوطی حالا واسه ما شدی طرفدار موسوی؟ گفت: موسوی کیلویی چند است؟

داشتم به بهانه شعار دادن، از پنجره خانه، دختر همسایه روبرویی رو دید می زدم!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 1:42 توسط باران |